عشقالگر ، یعنی عشقی تمام عیار که قلبی را اشغال کند. داستان عشقالگر با دود و تیر و خمپاره شروع میشود وبا پرواز روحی مطهر به پایان میرسد. سید حسین، که در پی شهادت از تهران و دانشکده کارگردانی ،به دمشق و حلب و حما و تدمر میرود، درگیر دل مشغولی جدیدی میشود. زینب ، دختر حاج محمد فرمانده بزرگی که سخت دل داده و آسان دل گرفته . در این میانۀ راه رسیدن ونرسیدن های سیدحسین و زینب ،نام امیرمحمد به چشم میخورد و حتی مارین سعد در مقطعی سید حسین را درگیری ماجرای جاسوسی میکند.