بو خرس کوچکی بود که روزی در جنگل بوی عسل و ماهی شنید و وقتی رد بو را دنبال کرد به یک ظرف عسل و یک ماهی روی سبزهها رسید. خبر نداشت که شکارچی در پشت درخت کمین گرفته بود. همین که بو او را دید، عسل و ماهی را زمین گذاشت. شکارچی آمادهی شلیک شد که یک قطره باران روی دستش افتاد. اینطوری بود که ماجرای کتاب “یک قطره باران” شروع شد.بو یک خرس کوچک بود که پوزهای دراز داشت. او هوا را بو کشید. هوا بوی شیرینی میداد، بوی عسل.خرس کوچک به دنبال بو راه افتاد اول از جوی کوچکی پرید. از لابهلای درختها گذشت و از تپهای قهوهایرنگ بالا رفت تا اینکه به درخت بزرگی رسید. اما خبر نداشت که پشت درخت یک شکارچی پنهانشده. در آن لحظه نور ماه روی تفنگ شکارچی افتاده بود و تفنگش برق میزد اما بو متوجه آن نشد. هوا هم بوی خاصی میداد انگار یک ماهی بزرگ در هوا بود.کمی که جلوتر رفت یک ظرف عسل دید. ظرف عسل روی سبزهها بود و یک ماهی درشت هم کنار ظرف عسل بود. اما همچنان خبر نداشت که شکارچی از پشت درخت او را نگاه کند.اما بعد اتفاقی افتاد که بو متوجه شکارچی شد. ظرف عسل و ماهی را روی زمین گذاشت و عقبعقب رفت. شکارچی از پشت درخت سینه بو را نشانه گرفت. اما درست لحظهای که میخواست شلیک کند یک قطره باران روی دستش افتاد.شکارچی به آسمان که نگاه کرد. دید هیچ ابری در آسمان نیست. آسمان صاف بود. ...