« ملودی سکوت» داستان تلاش بینهایت یک کودک برای نشان دادن تواناییهای کم نظیر و بی نهایتش است. «ملودی» خودش را اینگونه معرفی میکند:
« من نه میتوانم حرف بزنم، و نه میتوانم راه بروم. غذایم را هم باید کس دیگری در دهانم بگذارد و برای دستشویی رفتن هم به کمک نیاز دارم. رسماً موجودی بیمصرف و از کار افتادهام.
ماهیچههای دستها و بازوهایم خیلی خشک و منقبض هستند؛ با این حال میتوانم دکمههای کنترل تلویزیون را فشار بدهم و به لطف دستگیرههای روی چرخ ویلچر، آن را به حرکت بیندازم. محال است قاشق یا مداد را دست بگیرم و از دستم نیفتد. تعادلم هم به مویی بند است…»
«ملودی» در روایت زندگی خود سعی می کند نشان دهد شالوده انسان وابسته به فیزیک طبیعی او نیست، بلکه قدرت بشر در ذهن و روانش شکل می گیرد و برای بروز آن راهی به جز مقاومت و صبر ندارد؛ آن قدر صبر که بلاخره روزنه ای برای آرزوهایش پیدا شود تا او بتواند آنچه را که در لایه های قدرتمند ذهنش دارد به دیگران نشان دهد.
چه کسی میتوانست حدس بزند یک دستگاه روزی نجات دهنده باشد؟ دستگاهی که «ملودی» را به آروزیش رساند. دستگاهی که استعداد «ملودی» را به عرصه ظهور رساند، می توانست کلمات مورد نظر او را به گوش دیگران برساند. برای او این اتفاق هیجان انگیزترین اتفاق زندگی به حساب می آمد. حالا او برای بروز خودش یک رابط داشت. ...