"هیچ دلیلی ندارد خودت را به خطر بیندازی..."آخرین جمله ی کاپیتان دونالد کراهرست،
1969، در دفتر یادداشتش.
" او خودش موجب سقوطش بود. او کاری کرد
که به طرز فاجعه باری اشتباه بود."
گفته ی پسرش، سیمون کراهرست، 2006، در
مصاحبه با روزنامه تایمز
به ابرهایی که پشت سرم جمع شده اند دقت نکرده بودم. به نظر می رسید
کسی به آنها دستور داده بود که به جلو حرکت کنند. اکنون آنها مانند تخته
سنگ های خاکستری رنگ در آسمان آویزان شده اند، در مقابل کمانی از
ابرهای غول پیکر سیال که از بچگی آنها را به خاطر دارم. ابرها روشنایی را
تاریک و آن را از دریا دور می کنند. ماه ساعت ها امواج را روشن کرده بود و
مانند چراغ شب بر قایق نگاه می کرد. اما اکنون، آن خاموش است و من تنها.
االن باید همه جا روشن می بود. اما حاال فقط تاریکی است و ظلمت، گویی
قایق در حال حرکت به سمت شب است. باید انتخاب کرد حرکت یا توفق،
ادامه سفر یا پایان دادن به آن. دیگر کاری از دست من بر نمی آید.
باید نقشه را نگاه کنم. دلم می خواهد چیزی بنوشم، اما فالکس چای را پیدا
ًنمی کنم. چرا قطب نما کار نمی کند؟ چرا باید به چیزهایی فکر کنم که قبلا
به طور عادی انجام می گرفت. ابرها انگار مثل بیضی های عظیم و شناور هستند
که از طناب ماهیگیری آویزان شده اند.
باران خواهد آمد. این چیزی است که ابرها می گویند. همراه با باران باد
می آید، تندبادهای شدید