میگویند هر بافتهای پیش از آنکه زیر پای کسی پهن شود، سالها در دلِ بافندهاش زیسته است.
این گلیم را دستی بافته که هر روز را خطبهخط کنار روزِ پیش نشانده: سرخِ شرابِ شبهای بلند، سرمهایِ سایهٔ کوه، و رگههایی از سبز، به امیدِ بهاری که هنوز نیامده بود.
لابهلای خطها، نوارهایی به رنگِ شن است و در آنها لوزیهایی نشستهاند. میگویند چشماند، چشمهایی که بیدار میمانند تا بلا از خانه دور بماند. بافنده هرگز نگفت چرا. فقط هر بار که نواری تمام میشد، لبخند میزد و نوارِ بعدی را آغاز میکرد.
سالها گذشت. چای و خنده و قصه از رویش گذشت و رنگهایش نرم شد، مثل هر چیزی که دوست داشته شود.
این فقط یک فرشِ کهنه نیست. یادگاریست از دستی صبور و خانهای گرم. حالا نوبتِ خانهٔ شماست تا چشمهای این گلیم، شبهای شما را هم پاسبانی کنند.