(داستان های کانادایی،قرن 21م)
اگر فکر میکردم که با ازبینرفتن احساسات دومینیک و درراهبودن فرزند هلاکت اوضاع از این بدتر نمیشود، سخت در اشتباه بودم. کار سرنوشت با من تمام نشده بود و میخواست باز هم زندگیام را زیرورو کند.
دوستان و دشمنان قدیمی بازگشتند تا من را بهسوی سرنوشتی هدایت کنند که پیش از تولدم رقم خورده بود. مثل همیشه خواهناخواه تمام مسئولیتها برعهدهی من بود. اول دومینیک، حالا هم تریس. هیچجایی برای اشتباهکردن نبود. یک حرکت اشتباه کافی بود تا تمام چیزهایی که دوست داشتم و برایشان زحمت کشیده بودم، به بدترین شکل ممکن از بین برود. ولی مصمم بودم جلوی این اتفاق را بگیرم. مصمم بودم با سرنوشت و اشتباههایی که تابهحال رخ داده بود، بجنگم. حتی اگر به معنای گذشتن از جان خودم باشد.
به جهنم من خوش آمدید.