خوب تو این داستان یک عیار دیگه هم وارد داستنان میشه! ماجرا از این قراره که قارون، عتیقه فروش شهر، از سامک و شغال پیل زور میخواد که بهش کمک کنن. قارون نقشه یک گنج پیدا کرده! بعد از بستن یک قرار داد بلند بالا با این دو نفر، سه تایی حرکت می کنن به سمت گنج!
اما همزمان با تیم قارون، یک تیم دیگه هم به دنبال گنج هستند و کلی رقابت با هم سر پیدا کردن گنج دارند!
#(سامک رو به شغال پیل زور، جلوی مغازه عتیقه فروشی قارون)
سامک: عجیبه،ی عیار غریبه اینجا چی کار داره؟
شغال پیل زور: ولش کن بابا. اصلا شاید عیار نبوده. معامله با قارون رو بچسب. به نظرت چند تا اسب میخواد بخره؟ 10 تا؟ 20 تا؟
سامک درون مغازه: بپا به چیزی نخوری! اینا همش قیمتیه. خودش کجاست؟
شغال پیل زور: مغازه اش ی خرده ترس داره!
قارون: قدم روی چشمان قارون گذاشتید قربان!
سامک: ما مشتری نیستیم. من سامک عیار هستم، این هم دوستم شغال پیل زوره.
پیغام فرستاده بودید که میخواهید اسب بخرید. برای اون اومدیم.
قارون: آها. سامک عیار. نه من اسب نمیخوام. برای کار مهم تری گفتم بیایید اینجا.
سامک: کار مهم تر!
شغال پیل زور: دِکی