وقتی پا در علقمه گذاشت، حرارت غیرتش، رودخانه را به جوش آورد. آنها می خواستند سد را بشکنند. ماه هاشمی علقمه را به جزر و مد واداشت، متلاطمش کرد. رود نمیدانست چه اتفاقی برایش افتاده است.
خود ماه به آب زده بود! عکس رویش که در آب علقمه افتاد، روز خورشیدش را فراموش کرد و دشت مهتابگیر شد، آب از جمال صورتش روشن گشت و نمیخواست از ماه دل بکند. او هشتمین شهید کربلاست؛ سوگوارهای به راه انداخت که آن سرش ناپیدا بود.
سوگواره ای که هم گهواره در آن بود و هم گوشواره، روضه حضورش در رودخانه را باید شنید و زار زار گریست. لب جویبار انار به دانه دانه شدن دچار شد؛ حقیقت را قطعه قطعه کردند! سردار، سرنگون شد اما علم، سرپا ماند بیرق که میجنبید، به اهل حرم رمق میبخشید؛ رمق مقاومت و…