بخشی از کتاب داستان هایی از زندگی امام زمان:
نماز… بچه ها… مرد سیاه پوش
یکی بود، یکی نبود. شهری بزرگ بود با آدم های جورواجور، بچه های بازیگوش و خانه های رنگ و وارنگ و بزرگ و کوچک.
یک مرد سیاه پوش هم در آن شهر زندگی می کرد، هم هیچ کس به درستی نمی دانست خانه اش کجاست؟ اسم و فامیلش چیست؟ قیافه اش چه شکلی است؟
چرا گاهی می آید و گاهی از او خبری نیست؟ اصلا چرا هیچ وقت صورتش را نشان کسی نمی دهد و همیشه خودش را از مردم پنهان می کند؟
روزی آقای هاشمی، معلم مهربان مدرسه ی امامت، درباره ی نماز صبح، با بچه های کلاس الف یک، قرار مهمی گذاشت:
چند روزیف برای نماز صبح به شما پیامک می دهم. تا راحت تر از خواب بیدار شوید و نمازتان قضا نشود و…