هر موجود انسانی که به آن سطح از خودآگاهی دست یافته است که دغدغۀ فهم و تبیین درست محیط اجتماعیاش را داشته، خواهان کنشگری سیاسی و اثرگذاری صحیح و حقیقی بر تقدیر فردی و اجتماعی خویش است، بیتردید همواره با این پرسشها روبروست که واقعیتهای زندگی، جامعه و حوزۀ سیاست را چگونه میتوان حتیالمقدور همانگونه که هست درک کرد؟ چگونه میتوان به شناخت خود از واقعیتهای اجتماعی و سیاسی تکیه و اعتماد داشت؟ در قبال واقعیتهای زیستجهان، زندگی و جامعۀ خویش چه میتوان کرد؟ و با چه سنجههایی میتوان به کنش اجتماعی یا عمل سیاسی صحیح و حقیقی دست یافت و به اصالت و حقانیت کنش سیاسی و اجتماعی خویش اطمینان داشت؟ بهخصوص، در روزگاری که نیهیلیسم، یعنی مرگ بنیادها، مرگ غایات، بیبنیاد شدن ارزشها و فروپاشی نظامهای اخلاقی، مهمترین مؤلفۀ متافیزیکی آن است و به دلیل بسط و سیطرۀ فردگرایی (اندیویدوآلیسمِ) افراطی و اتمیزه شدن انسانها با پدیدۀ مرگ امر سیاسی، یعنی با سست شدن حس تعلق فرد به تقدیر جمعی روبروییم، اندیشیدن به این امر که در روزگار مرگ معنا و در زمانۀ فروپاشی همۀ نظامهای تئولوژیک، اُنتولوژیک و ایدئولوژیک، کنش سیاسی و اجتماعی بر چه بنیادی میتواند استوار گردد، یکی از مهمترین انگیزههای شکلگیری این نوشته بوده است. ...