گرتا ووبگان یه دختر مهربون و شجاعه که عاشق بودن کنار مادربزرگ میلدرِده.
همهچی خوب پیش میرفت تا وقتی پدر و مادرش تصمیم گرفتن مادربزرگ رو ببرن خانۀ سالمندان، چون اون با «روح» پدربزرگ مرحوم حرف میزنه و فکر میکنن حواسپرت شده. گرتا هم اول باور داشت روحها فقط توی قصهها هستن… تا روزی که خودش تقریباً مُرد و یهو دنیا براش رنگ عوض کرد.
از اون روز به بعد، هم روحها رو میبینه، هم میتونه باهاشون گپ بزنه!
عمارت ووبگان سه تا روح داره: پدربزرگِ ترسوی و یکمی بداخلاق که هنوز حاضر نیست خونه رو ترک کنه. پِرسی، روح کوچولو و بامزهای که همیشه پایۀ کمک به گرتاست؛ و وُلفگانگِ نوازنده که اول مغرور بود ولی رفاقت با گرتا عوضش کرد.
گرتا باید کاری کنه که این روحها از «روحزدایی» نجات پیدا کنن؛ یه سرنوشت عجیبتر و ترسناکتر از مرگ!