پذیرش تغییر و جداشدن از دوستان و ترس از تنها بودن مختص کودکان نیست؛ بلکه برای بزرگسالان هم چالشهایی ایجاد خواهد کرد.اما دوستیهای واقعی همیشه پایدارند. از طرفی زندگی جریان دارد و باید با آن حرکت کرد.در سرزمینی دوردست که پوشیده از برف و یخ بود بچه فُکی زیر خزهای گرم مادرش لم داده بود. فُک کوچولو خزهای روشن و نرم و پفکی داشت.مادرش زیباتر از او را تا آن روز ندیده بود. برای همین روزی با لحنی محبتآمیز به بچه فُک کوچولو گفت: «از امروز تو را نوکا صدا میزنم»نوکا در سرزمین خود از دیدن پرندگان دریایی که در آسمان پرواز میکردند و دسته فکهایی که تند تند در آب سرد بالا و پایین میرفتند به شوق میآمد. اما چیزی که بیش از همه او را خوشحال میکرد وقت گذراندن با دوستانش بود؛دوستان نوکا، بچه گراز دریایی به اسم سیسی و توله خرس قطبی که میکی نام داشت، بودند. آنها بیشتر وقتها در کنار هم بودند و سهتایی خیلی شیطنت میکردند.روزها بهسرعت میگذشتند. تا این که روزی میکی دوستِ نوکا، متوجه چیز عجیبوغریبی در بدن نوکا شد.وقتی نوکا در آب به خودش نگاه کرد خزهای سفید و نرم و پفکیاش را که تغییر رنگ داده دید. این تغییر رنگ نشان میداد که نوکا دیگر بچه نیست و بزرگشده است.نوکا زود این را فهمید. بهسرعت نزد مادرش رفت اما مادر گفت که سفری بزرگ در پیش دارند و این تغییر نشان بزرگی و قوی شدن اوست. ولی نوکا سفر را دوست نداشت. ...