# گربهی نقاشی من و سه ماجرای دیگر
امروز صبح که بیدار شدم، توی دلم گفتم آخ! باز هم باید تند تند دست و صورتم را بشویم؛
تند تند صبحانه بخورم و تندتند لباس بپوشم؛ بعد تندتند توی خیابان دنبال مامان بدوم.
من این تندتند را دوست ندارم. برای همین، امروز که بیدار شدم، به خودم گفتم
وقتی مامان بیاید صدایم کند، کمی خودم را لوس کنم، یک ذرّه هم آه بکشم.
شاید دلش بسوزد و بگذارد بخوابم و مدرسه نروم.
ولی هر چه صبر کردم، مامان پیشم نیامد.
حوصلهام سر رفت.
# بستنی دوم و سه ماجرای دیگر
توی کلاس ما، نقّاشی من از همهی بچّهها بهتر بود.
ولی امروز پونه همکلاسی ما شد.
زنگ نقّاشی، همه دور میزش جمع شدند و هِی گفتند:«وای! چه قشنگ کشیدی!»
صدایم کردند:« حلما! ...