(داستان های فارسی،قرن 14)
سایه، دختر دزفولی جنگزدهای است که بهدنبال مستقلشدن است. برای اینکه روی پا بماند بعد از رسیدن به سن قانونی، بهعنوان یک نیروی همیار به شیراز و یکی از مراکز بچههای بیسرپرست معرفی میشود. چیزی از حضورش در آنجا نمیگذرد که قتلی رخ میدهد و پشت آنرازی برای سایه از پرده بیرون میافتد و تازه میفهمد بچهها در چه آتش و جنایت پنهانی میسوزند. لورفتن دلایل فجایع مرکز، آشناییاش با ارس و همخانه شدنش با خانوادهای، او را به سمت و سویی سوق میدهد که…
سی سال بعد شهاب دفتر خاطراتش را در خانهای کوچک و در مرکز شهر تهران ورق میزند…