هنوز پای راستم را روی زمین نگذاشته بودم پای چپم دنبالش می آمد. مثل پرکاهی توی باد سَبک شده بودم و فرار می کردم. اصلا نمی دانستم دارم از چه چیزی فرار می کنم.مجالی به فکر کردن نمی دادم. فقط از همه جای تنم زور جمع می کردم و می فرستادم پشت ساق هایم تا فرار کنم . اما هر چه به سرعتم می افزودم از ترسم کم نمی شد. ترس از من سبقت می گرفت. جلویم می ایستاد. من با همان سرعت می چرخیدم و مسیرم را عوض می کردم. حین عوض کردن مسیر فرارم توی آن سرعت سرسام آور صدای کشیده شدن پایم روی سنگریزه های کوه را می شنیدم . سکندری می خوردم اما مثل آهوی دشت خودم را جمع جور می کردم و باز می دویدم و دست از فرار بر نمی داشتم . ترس مثل آتشی که توی لباسم افتاده باشد دنبالم می آمد . گریه ام گرفت . توی آن سرعت اشکهایم را باد می بُرد، فریادم را کوه می بلعید و تاریکی دست گذاشته بود روی چشمهایم و فشار می داد . تمام وجودم را وحشت گرفته بود. مثل کسی که بخواهد آتشِ افتاده توی لباسش را خودش خاموش کند، به خاک افتادم. می پلکیدم توی خاک و خُل و دست و پا می زدم تا چیزی را از خودم دور کنم که نمی دانم چیست . از نا و نفس که افتادم با چشمهای بسته شروع کردم به التماس کردن . سرما به پوستم می خورد. فهمیدم تمام لباسهایم پاره شده اند. سرما و ترس افتاده بودند به جانم . چنان توی خودم مچاله شده بودم که صدای ترق ترق استخوانهای کمرم را می شنیدم. اشکهایم روی خاک می ریخت. ...