او پسر کوچههای خاکی قم بود؛ ساده، بیادعا، اما با قلبی پر از نور. کودکیاش در هیاهوی بازیهای حیاطهای قدیمی گذشت، نوجوانیاش در میدان مبارزه با ظلم جوانه زد و جوانیاش در آتش جنگ معنا یافت. حسنصادقخانی، فرماندهای از جنس ایمان، که ترکشها جسمش را شکستند اما صدای عاشقانهاش هنوز در کوچههای تاریخ جاری است.ترکش های بیصدا تنها زندگینامه یک شهید نیست؛ روایت رویش یک نسل است. نسلی که از دل محرومیت برخاست، با دعا و اشک مادر، بزرگ شد، در خیابانهای انقلاب فریاد زد و در خاکریزهای جنوب پرواز کرد. این کتاب، قصه دلدادگی است؛ دلدادگی به خدا، به امام، به وطن. قصه کسی که در هیاهوی دنیا، بیصدا رفت اما ماندگار شد. ماجرای «ترکشهای بی صدا» این کتاب، روایتی از زندگی شهید حسن صادق خانی است. شهیدی که همه دوستان و خانوادهاش او را با امید و اخلاق خوبش به یاد میآورند. سیدحسن صادق خانی، فرمانده دلسوز و مهربانی بود که دست آخر هم در خاکریز پاسگاه زید، وقتی مشغول بررسی شرایط بود هدف خمپارهها شد. خمپارههایی که انگار آمده بودند شیخ حسن را با یک عالمه ترکش به بهشت ابدیاش بدرقه کنند. قلب بابا کیه؟! شیخ حسن، چهارمین فرزند خانواده بود. خانواده باصفایی که با دامداری و بقالی و حتی میوه فروشی پدر روزگار میگذراند. وقتی کبری خانم پسرش را توی قنداقه سفیدش دید به دلش افتاد که این پسر عاقبت به خیر میشود. ...