انتشارات مولی منتشر کرد: شنیدم که در بیشه، شیرِ نَریچنین گفت با روبه لاغریکه ای بیخرد روبه پیر زشت!تو را طعمه من شُدت سرنوشت؟ندانی که در بیشه، جای من استبه دل، خوفِ پیل از صدای من است؟در این بیشه گر کرگدن رو کندکند آنچنان رم، که آهو کندتو روباهی و جای تو بیشه نیستز شیرت مگر خوف و اندیشه نیست؟ندانی که شیرت ز هم میدردچهسان روبه از شیر، جان در بَرَد؟جوابش چنین داد روباهِ زاربود کار درست در دست پروردگارکه روباه را تا مقدّر نگشتبر او شیر نر حملهور نگشتدر این حرف بودند روباه و شیرکه یک گوری از کوهی آمد به زیرشد آن شیر و آن گور را برگرفتشکاری که میخواست، بهتر گرفتنگردیده بُد فارغ از صیدِ گورکه صیادی آمد به پیشش ز دوریکی تیر زد بر دل، آن شیر راببین زور و بازوی تقدیر راکز آن تیر، آن شیر افتاد و مردشکارش به جا ماند و روباه خوردچنین چون خدا خواست، گردون پیربه روباه لاغر دهد صید شیر غرفه موجوده