مشکلات و فراز و نشیبهای زندگی چنان مرا در سیطره قدرتش گرفته که مدتهاست در آن حل شدهام و هیچ نقشی در شکلگیری و گذرشان ندارم. حالا از روزی که قلمم را کنار ورقهای سیاه شده زندگیام قرار دادم سه سال میگذرد. سه سال پر از تنهایی و رنج و عذاب و سرانجام سقوط! گاه از خود میپرسم آیا من همان تک دختر ناز پرورده و شاداب مهندس احسانی هستم که دغدغهای جز سپری کردن روزهای خوش زندگیاش نداشت؟ آه خدایا! با من چه کردی که دیگر حتی خودم را در این قالب جدید نمیشناسم.
از شدت به هم خوردن دروازه آهنی حیاط و پس از آن در ورودی ساختمان، مهری متوجه حال پریشان و به هم ریخته حاج آقا سلامت شد.به سرعت از جا برخاست و در حالی که سعی می کرد رفتارش مثل همیشه آرام و موقر باشد چند پله ای برای استقبال مرد زندگی اش پایین رفت، اما قیافه خشمگین و عصبانی شوهر لبخندی را که به هزار زحمت گوشه لبش کاشته بود دور کرد.
دست های لرزانش را که برای گرفتن کت و کلاه او دراز کرده بود کنار زد و با شتاب از پله ها بالا رفت.