بخشی از کتاب بهارستان جامی:
روباه لاغر، فوری از سوراخ عبور کرد. گرگ چاق آنقدر خورده بود و شکمش بزرگ شده بود که در دهانه سوراخ گیر کرد و التماسکنان فریاد زد: «روباه، کجایی؟ به دادم برس!» روباه، آن طرف سوراخ بود و میخندید. گرگ تا آمد با دستهایش سوراخ را بکند، باغبان به او رسید و با چوب دستیاش آنقدر او را زد که پوستش پاره و پشمش کنده شد. زورمندی مکن ای خواجه به زر. کاخر کار، زبون خواهی رفت.