گفت: «من سه روز بعد از عروسی برمیگردم تو هم اگر میآیی یا علی.»
گفتم: «حالا چه خبره به این زودی؟ تو عروسیت رو راه بنداز تا ببینیم چی میشه.»
گفت: «باور کن جدّی میگم. عروسی که تموم بشه سه روز بعدش برمیگردم.»
بعد از عروسی زنگ زد گفت: «دارم میرم، میآیی بریم؟»
گفتم: «تو دیگه کی هستی؟ سه روز نشده خانمت رو کجا میخوای بذاری بری؟»
گفت: «میرم اونوقت دلت میسوزه ها!»
باورم نشد. با خودم گفتم امروز و فردا میکنم، معطل میکنم اون هم بی خیال رفتن میشه.
رفتم سراغش، رفته بود. همان روز سوم رفته بود. دیگر ندیدمش.