«پدرم را چهطور کشتی؟ البته خودت بهتر میدانی، تو اُمید را از او گرفتی و پدرم را نااُمیدی کشت. جنایتی که قانون برای آن مجازاتی تعیین نکرده است. من باور ندارم که چیزی به نام حق و حقیقت وجود داشته باشد. قوانین هم به نفع دزدها و جانیان وضع شده، و آزادی بیان هم حق تبهکاران است. کسی که حقیقت را بگوید، کسی باورش نمیکند، اما دو شاهد دروغین برای اثبات یک ادعای کذب کفایت میکند! پیش از ظهر حق با من است، اما از ساعت دوازده ظهر به بعد، من تنها میمانم و حق با آنها میشود و من محکوم میشوم! یک اشتباه قلمی، یک گزارش غلط میتواند منِ بیگناه را به زندان بیندازد و آنوقت است که من بدل میشوم به تبهکاری که به شرافت یک انسان باشرف توهین کرده، و مرا به دلیل افترا مجازات میکنند. من دیگر به زندگی، انسانیت، جامعه و خودم اعتقادی ندارم و دیگر توان زندگیکردن را در خودم نمیبینم و… .»
استریندبرگ را باید سلطان «منِ» نویسنده نامید. این داستان خود استریندبرگ بود، «منِ» نویسنده، همیشه همان و همیشه نوسازی شده. منِ پررنگ و تبلوریافته او در تمام پنجاهوچند اثر منتشرشدهاش ساری و جاری است. منِ خشمگین، منتقد و هذیانگویی که بهدنبال تغییر برای شرایط نو، خود به نیستی و مرگ و فنا میرسد. منِ روسوواری که خودش را و زندگی و زمانهاش را بارها و بارها در شکلهای مختلف و موقعیتهای مختلف اعتراف میکند و…