انتشارات خزان منتشر کرد: هر وقت به آبرو فکر می کردم، دختر کوچکی را متصور می شدم که چادر بلندی به سر دارد، پشت در چوبی زهوار در رفته ی خانه اش ایستاده، از لای در نگاه می کنند و به من که با دوستانم در خیابان بازی می کنم خیره می شود. شاید یکی از دختران روستای مان باشد که اجازه ی بازی کردن با من و دوستانم را ندارد که مشغول دویدن یا قایم باشک یا ساخت عروسک های گلی هستیم. غرفه موجوده