داستان این جلد از همونجایی شروع میشه که ایلیا باید روبهروی پسری بجنگه که توسط خاندان سایه اجیر و طلسم شده؛ پسری که فقط یه «دشمن» نیست، بلکه یک نوجوان گیج و گرفتار احساساته. همینجاست که میفهمیم مبارزۀ اصلی ایلیا فقط با مشت و قدرت نیست… با خشم خودش هم باید بجنگه.
مردم شهر بالاخره قبول کردن که قهرمانی واقعی بینشونه. هر خطری که شهر رو تهدید کنه، نگاهها میره سمت اون. ولی این وسط قائن هم بیکار ننشسته؛ از خشم و کینۀ شدیدش نسبت به ایلیا استفاده میکنه و یک نوجوان معمولی شهر رو با طلسمی تاریک به دشمنی قدرتمند تبدیل میکنه. ماموریت این دشمن نوجوان چیه؟ شکست دادن ایلیا و خراب کردن تمام اعتمادی که مردم بهش پیدا کردن.
اما مثل همیشه، نقطهای هست که همهچیز رو عوض میکنه: مهربونی و نوعدوستی ایلیا. ...