کتاب سالتو
همهچیز همینقدر ناگهانی، غیرمنتظره و مهیب رخ میدهد؛ درست مثل یک رعدوبرق بهاری.
نویسنده حتی یک خط را هم صرف مقدمهچینی نمیکند؛ از همان جملهی اول در آغاز واقعه ایستادهایم.
قصه به لطف داستانهای دههی سی و چهل و سینما و تلویزیون پس از انقلاب برای هیچکداممان غریب نیست؛
جنوب شهر، فقر، خشونت، بزهکاری، مواد مخدر، کودکان کار، نابرابری و ناچاری. قصهی اقلیتهای فراموششده، راندهشده و نادیدهانگاشتهشده.
قصهی آنهایی که گرچه فلاکت را انتخاب نکردهاند، ناچار به کنار آمدن با آن هستند.
قهرمان داستان، سیاوش، نوجوانی است سربرآورده از همین جغرافیا و فرهنگ.
بچهی فلاح، با پدری معتاد و آواره و مادری بیمار و افسرده. او همراه گروه بزرگی از همسنوسالهایش درگیر کار اجباری برای یک قاچاقچی به نام داوود لجن است.
از طرف دیگر استعدادی کمنظیر در کُشتیگیری دارد و باوجود نداشتن مربی و حتی دانستههای ناکافی از کشتی، با همان جثهی معمولی و بدن ورزیدهنشده به طرزی دور از انتظار مبارزه میکند.
اثر: مهدی افروز منش
نشر : چشمه
تعداد صفحات : 262