مایکل مشغول چیدن صابونهای مارک وودبری پشت قسمت طویلترِ سمت چپ پیشخان بود. آن موقع بیست سالش بود. جوانی بلندقد با لباسهایی که به تنش زار میزد. موهای کاملاً تیرهاش را بیش از حد کوتاه کرده بود و صورتش کمی زیادی لاغر بود. هر چقدر زود به زود اصلاح میکرد باز همیشهٔ خدا تهریش داشت. صابونها را به صورت هرم میچید؛ ردیف پایین پنج صابون، روی آنها چهار صابون، بعد سه صابون و…
و سپس دِرِنگ دِرِنگ دِرِنگ! بنگ! بعد در همان نگاه اول میشد سیلی از زنان جوان را دید که وارد مغازه شدند. خانمها همراه خودشان هوای سرد را با بوی دود اتومبیلها داخل مغازه آوردند. وندا برایک جیغ زد: «کمکمون کنید.» کیتی ویلنا، دوست صمیمی وندا، زیر بغل دختری ناشناس را گرفته بود و او را با خود میآورد. دختر پالتوی قرمزی پوشیده بود و دختر دیگری دستمالی را کنار شقیقهٔ راست او گرفته بود.