کتاب قصههای پند آموز وقت خواب(دوم)
خلاصه کتاب:مردم حرف تو را قبول میکنند به قصر حاکم برو و از آنها خواهش کن کاری به کار من نداشته باشند.
مرد نیکوکار گفت: آیا تو آن سنگ را دیده بودی ؟ اصلا چرا فکر می کنند. تو او را دزدیده ای ؟
مرد گفت: چند روز پیش وقتی برای کاری به خارج از شهر رفته بودم سگ شکاری حاکم را در بیشه دیدم سگ زیبایی بود و قلاده طلایی به گردن داشت من داشتم سنگ را نگاه میکردم و....